یکشنبه 25 مرداد1388
یه چیز تو این مملکت نیست او چیه
سلام این یک واقعیته از دنیای ما به نظر شما اینطور نیست به نظرم یه چیز تو این مملکت نیست او چیه خدا میدونه ولی مهم نیست امام زمان بیاد میفهمیم چی بوده؟!!؟
بچه ها؟
امروز یکشنبه ساعت حدود ۱۱: خب اختلاف حساب ۱۷۰۰۰ تومن میشه میبرید؟
خریدار:آره اگه لطف کنید کمتر حساب کنید یکم بیشتر تخفیف بدید!
فروشنده :چشم!!!!!!........ شما ۱۴۰۰۰ بدید !
ـــ ممنون
ـــ فاکتورشو بنویسم ؟
ـــ بله لطف کنید (پولو میشماره میذاره سره میز و ناخداگاه آه میکشه و میگه)
قدرت خرید مردم روز بروز کم میشه نمیدونیم چطور شبو بروز برسونیم !
ــآره قدرت کمتر شده اونم ما که تو بازاریم برامون ملموستره اصلا خبری از مشتری نیست مردم میان میفروشند تا یه پولی گیرشون بیاد یا برن مسافرت یا غذا بخرند بعضی هم میفروشند تا بتونن کرایه خونشونو بدن دلیلشم تورمه!! اومدن حقوقارو زیاد کردن پول تو دست مردم زیاد شد بجای ارزشزا بشه رفت تو مصرف اونوقتم تقاضا زیاد تولید کم نتیجش گرونی میشه مردمم نمیتونن بخرن!!!!!!!!
ـــ یعنی این مدیرا نمیفهمند متوجه این چیزا هستند؟
ـــ ای بابا تو این مملکت مدیر پیدا نمیشه اگه مدیر بود وضعمون اینطوری نبود هرکی بفکر جیبشه اگه هم نباشه با یه گل بهار نمیشه ! ما یه دوست داشتیم میگفت مدیر باید کل نگر باشه نه جز نگر مثلا جز نگریش زیاد کردن حقوقاست کل نگریش آخرت عاقبت این کاره!
ــــ خدا کمک کنه بازم خدارو شکر آقا خیلی ممنون دست شما درد نکنه!
ـــ خواهش میکنم موفق باشی
ــــــــــ خداحافظ ـــــــــــــ خداحافظ
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب بچه ها بنظر شما چی تو این مملکت کمه چی زیاد!!
بنظر من تو این مملکت اگه پاسخگوی باشه همچی سرجاش نباشه سر جاش میاد لازم میشه که بیاد
مگه نه ؟؟؟؟ نظرتونو بزارین چه درست چه غلط بزارین اگه یه روز رییس سازمان ملل شدیم اجراشون کنیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پنجشنبه 18 تیر1388
تبعیض
سلام اونجا آبو هوا چطوره برفیه یا آفتابی
نکنه گردوخاکه
آره دیگه !!!! چندین باره ما گردوخاکارو میخوریم هیچکی یادش نبوده هوای گردوخاکی هم داریم
میدونی یعنی چی !!!؟؟؟؟ !!!! آقا تبعیض!!! تبعیض!!! بازم تبعیض!!! استانایی که من حداقل یادم طی سال چندینو چند بار با هوای گردوخاکی مواجه شدند مثل خوزستان ایلام و... تو این مملکت یکی صداش در نیومد
یکی آخ نگفت.... شبکه خبر در باره این پدیده سمینار یا جلسه با کارشناسی نگذاشت چه برسه به شبکه های دیگه
فکر میکردند تو بهشتیم آقای دکترم توفکر نبود ...مشاورشم نبود...همون که رئیس سازمان محیط زیسته...
چه کنیم دیگه.... آره ما هم مثله آفریقا درسته ثروتمندیم کل بودجه کشورو ما پولشو جور میکنیم ولی مارو اینطوری نگاه نکنید کل پول ما صرف این تهرانیا میشه کل کلش بدون هیچ تعارفی چندین سال میخان تو شوشتر یه پل بزنند موقعی که ما دانشگاه قبول شدیم هنوز داشتند ورمیرفتند میزدند ...وقتی فارغ التحصیل شدیم باز داشتن ورمیرفتند
هنوز که ۲ ساله درسمون تموم شده میبینم هنوز دارن ور میرن بهش بعد حداقل ۱۰سال هنوز پل فکستنی تموم نشده که هیچ هنوز اول راهه
حالا این گردوغبار رسیده تهران کل مملکت تعطیل شده
تا گردو خاک اینجا بود آب از آب تکون نخورد حالاکه رفته تو تهران تعطیل میکنند ماسک مجانی میدن اکسیجنننن میدن
غبارما تموم شده حالا یادشون امده ااا شهرای دیگه هم اینجوری بودن خانم رفته عراق تفاهم نامه امضا کنن ای کوفت![]()
چقدر مسخرست نهههههههههه!!!!!!!![]()
ببین تبعض چقدره خون تهرانیای از ما خوزستانیا رنگین تره ااا کوفتتون بشه این همه پولی که از نفت ما ورمیدارید وقتی بفکر ما نیستید جیز بگیرید
البته اونای که بفکر دیگران نیستند بلانسبت آدما!!! همه شهرستانیا گوش کنند این بلایه که دیر یازود سر شماها هم میاد اگر هرجای که غیر تهران زندگی میکنید کلاتون پس معرکست !! اونوقت میگن چرا تهران این همه مهاجر داره چرا جمعیت زیاده چرا ؟ بیان کنفرانس بزاریم ؟ بیایم سمینار بزاریم جمع کنید اینارو این همه مسئله سادرو برای چی پیچ میدید هااااا؟؟؟؟؟
اسم خودشونم گذاشتن مدیر![]()


دوشنبه 1 تیر1388
ارزش ضد ارزش
تو این بازار انتخابات مثل همه بازارا وقتی به دنبال جنسی میگشتی که نیاز خودت و مملکتتو برآورده کنه وزیر بار زور هم نره یه خورده سخت بود ... پر از تبلیغات گاهی مثل بازارهای روز گاهی بدترین جنس بعنوان بهترین جنس نمایشمیدادن البته اونای که میدونستند دنبال چی بگردند و یکسری ارزش یا یکسری هدف براشون مهم بود و بدنبال برنامه های کاندیدا برای اهداف خاص مملکتیشون بودن میفهمیدن که چی یا کی رو انتخاب کنند
بهر حال رفتندو رای دادند تموم شد ... حالا بعضی ها متوجه میشن جنسیرو که پسند کردن خوب بوده یا نه... میفهمند آیا بقولی کلاه رفت سرشون یا نه
مثل همه کالا هایی که در بازار میخریم بعد خریدن متوجه خوبی یا بدی اون میشیم و بدنبال پس دادن جنسمون راه میافتیم یا اینکه دیگه نزاریم کلاه بره سرمون
به موسوی رای دادی یاوبلاگ احمدی نژاد
یا شایدهم به سردار جنگ رضایی یا شیخ اصلاحات کروبی
یا اصلا رای ندادی یا سفید انداختی
مهم اینه اونای که رایشون افتخار میکنن خوب مرحبا اونای که احساس بدی دارن نباید بزارن برای دوره بعد این احساس بهشون چیره بشه یخورده فکر بیشتر بکنن
اونای که رای ندادن به پیشنهاد من باید رای بدن چون مملکت ما نیاز به اجنبی نداره... اگه سیستم مورد پذیرش نیست ولی بدنبال اصلاحات میگردن(الته نه حزب اصلاحات
) باید رای بدید چون کشورای مثل اینگلند که خودشونو کشور دوموکراتیک میدونن بعد ۱۵۰ سال به اینجا رسیدن البته بلا نسبت دموکراسی که اونا بخان برای ما انجام بدن
البته بهترین رای راییه که ما با انتخاب خودمون برای مملکت و آیندگانمون انجام میدیم
نه به پیشنهاد یکسری اجنبی ازخدا بیخبر و .....
ولی خوب تمومه ایران دیگه منتظر یاوه گویی اونا نیست یعنی نباید باشه
ما نباید بزاریم ![]()

پنجشنبه 21 خرداد1388
یه سوال آقای موسوی... برای فرهنگی که بارها مورد تبلیغات ریاست جمهوری بوده ....... شما بعنوان رییس فرهنگسرا چه کارهایی برای ترمیم فرهنگ برای برگرداندن فرهنگ ایرانی چه کرده اید برای فرهنگ ایران؟؟؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
چه کار درخشانی کرده اید لطفا بگویید؟
دوشنبه 18 خرداد1388
بحث مناظره
بحث مناظره و انتخاباته میخام بگم من تا حالا اینقدر بقولی دزد ندیدم
فکر میکردم شایعه هست ولی انگار واقعییته
خوب حالا آقای کروبی هم شورشو در آورده
میخواد کرباسچی رو بذاره معاون اول یعنی بعد ریاست جمهوری این آقای کرباسچی هست که به فکر مردمه آخههههههه
میخاد تصمیم بگیره کار ایجاد کنه ٬ تصمیم بگیره کارخونه ایجاد کنه ٬ تصمیم بگیره سیاست گذاری کنه.... البته شاید برای جیب آینده خودش البته اگر همونجا به فکر جیبش نباشه ...نمیدونم میگن شرکت الکتریک رشت رو ایشون خریدن تمام کارگرانو با تعطیلی شرکت بیکار کردن ... خدا بخیر کنه اگه معاون اول بشه چی میشه
... آقای موسوی هم احساس خطر کردن زمان آقای هاشمی که تورم به بیش از ۴۰ درصد رسیده بود کجا بودند ... زمان آقای خاتمی که توی گیرو دار هسته ای افتادیم و تحریم میشدیم کجا بودند .... توی کشور این همه دزدی شده بود و میشه کجا بودند بعد ۲۴ سال تازه از خواب بیدار شدند و احساس خطر کردند ![]()
آقایون طوری صحبت میکنند که انگار گلستان بودیم حالا خرابه شدیم .... نخیر اگه گلستان بودیم و ضعیت هیچ فرقی نکرده و اگر خرابه بودیم بازم فرقی نکرده شما فکر میکنید در سال ۷۵ و ۷۶ قیمت خونه در شهر ما البته خونه ۲۵۰ متری ۴ میلیون بود زمان آقای خاتمی بعد ۸ سال شد ۱۰۰ میلیون اونجا احساس خطر نکردن برای جوونای مملکت اونایی که خونه نداشتن٬ حالا احساس خطر کردن این دروغی هست که من باور نمیکنم٬ خوب که ببینیم تمامی ۳ کاندید در مقابل ۱ کاندیدن چرا؟ چرا؟ و چرا؟...اگه میومدن هرکدوم برنامه های خودشونو میگفتن برای کشور هم بهتر بود هیچکدوم با یه برنامه درستو حسابی البته بجز آقای رضایی و احمدی نژاد که برنامه دولت رو ادامه میده٬٬٬ نیومدن آقای موسوی ۳ ماهه دارن برنامه مینویسند آقای کروبی شاید بگن نوشتم خوب برای اجرا با این همه کارشناس میخواید بگید اون کارشناس میگه ..... این کارشناس میگه.... اینیکی اونو میگه .... اون یکی اینو میگه ... پس خودتون چیرو میگید
من میگم بایستی آقایون میومدن در مناظره ها برنامه رقیبو در مقابل خودش نقد کنند نه در پشت سرش و نه از برنامه همدیگه تعریف کننداگه واقعا احساس خطر میکنند
متاسفم برای ایرانم که فقط اومدن خراب کنند تا اون در نیاد یکی دیگه دربیاد متاسفم متاسفم و متاسف. ![]()

پنجشنبه 7 خرداد1388
جوون امروز ما
به نام خدا![]()
سلام به شما حالتون خوبه
بقول خاله شادونه خداااروشکر
(البته اگه خوبه)
امروز میخام در مورد ارزشها و ضد ارزشها صحبت کنم
بزار بینم از کجا باد شروع کرد..
...ممممم..... خوب همونطور که میدونید ما توی جامعه خودمون یه سری ارزشها و بقولی کارهای خوب داریم و یه سری کارهای بد و اینکه مذاهب مخصوصا اسلام برای خوبها تشویق و برای بدهاتنبیه قایل هست... مثلا در آوردن نون حلال و حرام! ایجاد روابط غیر مشروع بین دختر و پسر !! وجود فسادهای اخلاقی ! و...
. حالا ببینید ما چه بلایی روی این بچه ها میاریم از یه طرف به بچه هامون میگیم دزدی کار بدیه و بدنبال نون حلال باشه تا حرام
بچه ما مخصوصا پسرا بعد تحصیلات(ابتدای ...تکمیلی)و سربازیشون دنبال کار میگردند از یه طرف کمبود کار و از طرفی کمبود یا نداشتن سرمایه برای ایجاد یه کار درست حسابی ٬ میگه خوب
من میخام نون حلال گیر بیارم میره با هزار بدبختی یه پولی جور میکنه میره یه چیزای گیر میاره تا سر خیابون بفروشه
بعدش بجرم سد کردن پیاده روها و معضلات اجتماعی بدام سازمان شهرداری خیر میفته
میگن باید فرقی بین تو و کسی که مالیات میده(بازاریها) باشه و اینکه تو داری اقتصادو بهم میریزی
حالا چیکار کنیم برای بدست آوردن تکه نانی چه کارا که نباید کرد یه مدت بیکار میگرده بیکاری چه دردی داره همینطور بدنبال چه کنم چه کنم ها تا یا کاری گیر میاره ثابت که احتمالا سن از ۲۹ گذشته یا با پارتی یا شانس خدایی![]()
![]()
![]()
بابا ایول یه جوون ازدست شیطون در رفت
حالا اونی که هیچکدومو گیر نیاره چیکار کنه وسوسه کار خلاف میشه(دولت ما که حق بیکاری به کسی نمیده
) یه طوری باید زنده بمونه ٬توی اقتصاد پیچیده نیاز به پول داری حالا اینو از کجا گیر بیاریم دیگه راه خلاف میمونه(دزدی٬ قاچاق٬ مواد فروشی٬ فیلم روی پرده سینما فروشی٬ فیلم بدبد فروشی٬ کلاهبرداری٬ گدایی و....¤)
بهش ایراد میگیریم چرا تقوا نداشتی ٬ مگه برای زنده موندن٬ کسی ازاین فکرا میکنه ٬ بعدشم مشخصه زندان و زندان و شاید اعدام
حالا اینو تو فساد اخلاقی ادامه میدیم ٬٬٬٬ میخام بگم ما هم ٬جولوی راه خوبو گرفتیم و هم رها بدو یعنی نه کار داریم که به جونمون بدیم و نه ازش حمایت میکنیم ونه راهنمایی٬ بعدش میخایم پاشو از آب بکشه بیرون٬ نمیشه ٬ اول باید کار ٬ تسهیلات کار ٬بیمه بیکاری و ... ایجاد کنیم بعد انتظار داشته باشیم به کار خلاف نروند! اول باید بدنبال آسون کردن ازدواج جوونا بود و اینکه کمکشون کرد یا در خانواده ها مهربونی خوش اخلاقی عواطف و.. بدیم تا اینکه دوام بایارند و به کار خلاف ٬ فساد اخلاقی و روابط نامشروع نشند نه اینکه بدون هیچ کمکی بخایم جوونا وارد این مقوله ها نشند ٬ اگه میگید نه یه نگاهی به دور اطرافتون بندازید یه نگاهی هم به یاهو مسنجر و نگاهی به خیابوونای اطرف.... تنوع ارزشها و ضد ارزشهارو میبینید...![]()
![]()
![]()
ایول چی گفتم خوب نظر یادتون نره اگه اشتباه کردم یا نکته ای رو نگفتم شما بگید حالا یه چیز دیگه: بعدشم این اصلاح کردن معضلات اجتماعی میشه شعار انتخاباتی حالا بیاو درستش کن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ماهم بیکار خدا کنه براه خلاف نیافتیم
بقول خاله شادوونه خدااااروشکر
قربان شما ممنون خدا نگه دار![]()

جمعه 30 اسفند1387
سئوال آخر امتحان
من دانشجوي سال دوم بودم. يك روز سر جلسه امتحان وقتي چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فكر كردم استاد حتماً قصد شوخي كردن داشته است. سوال اين بود: «نام كوچك زني كه محوطه دانشكده را نظافت ميكند چيست؟»
من آن زن نظافتچي را بارها ديده بودم. زني بلند قد، با موهاي جو گندمي و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام كوچكش را از كجا بايد ميدانستم؟
من برگه امتحاني را تحويل دادم و سوال آخر را بيجواب گذاشتم. درست قبل از آن كه از كلاس خارج شوم دانشجويي از استاد سوال كرد آيا سوال آخر هم در بارمبندي نمرات حساب ميشود؟
استاد گفت: «حتماً» و ادامه داد: «شما در حرفه خود با آدمهاي بسياري ملاقات خواهيد كرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما ميباشند، حتي اگر تنها كاري كه ميكنيد لبخند زدن و سلام كردن به آنها باشد.»
من اين درس را هيچگاه فراموش نكردهام.

جمعه 11 بهمن1387
طنز مدیریتی
يك برنامهنويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند.
برنامهنويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟»
مهندس كه ميخواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد.
برنامهنويس دوباره گفت: «بازي سرگرمكنندهاي است. من از شما يك سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال ميكنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم.»
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگري داد.
گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامهنويس بازي كند.»
برنامهنويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟»
مهندس بدون اينكه كلمهاي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود.
مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتي پائين ميآيد ۴ پا؟»
برنامهنويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
برنامهنويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
مهندس دوباره بدون اينكه كلمهاي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد
کلیدواژه:سود ؛ زيان ؛ بازي ؛ پرسش بدون پاسخ ؛ تراز مالي
چهارشنبه 2 بهمن1387
پدر بی ملاحظه
پدر بي ملاحظه
متن حكايت
استفان كاوي (از سرشناسترين چهرههاي علم موفقيت) شايد با الهام از همين حرف انيشتين است كه ميگويد:« اگر ميخواهيد در زندگي و روابط شخصيتان تغييرات جزيي به وجود آوريد به گرايشها و رفتارتان توجه كنيد، اما اگر دلتان ميخواهد قدمهاي كوانتومي برداريد و تغييرات اساسي در زندگيتان ايجاد كنيد بايد نگرشها و برداشتهايتان را عوض كنيد.»
او حرفهايش را با يك مثال خوب و واقعي، ملموستر ميكند:
صبح يك روز تعطيل در نيويورك سوار اتوبوس شدم. تقريباً يك سوم اتوبوس پر شده بود. بيشتر مردم آرام نشسته بودند و يا سرشان به چيزي گرم بود و درمجموع فضايي سرشار از آرامش و سكوتي دلپذير برقرار بود تا اينكه مرد ميانسالي با بچههايش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضاي اتوبوس تغيير كرد. بچههايش داد و بيداد راه انداختند و مدام به طرف همديگر چيز پرتاب ميكردند. يكي از بچهها با صداي بلند گريه ميكرد و يكي ديگر روزنامه را از دست اين و آن ميكشيد و خلاصه اعصاب همهمان توي اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها كه دقيقاً در صندلي جلويي من نشسته بود، اصلاً به روي خودش نميآورد و غرق در افكار خودش بود.
بالاخره صبرم لبريز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه: «آقاي محترم! بچههايتان واقعاً دارند همه را آزار ميدهند. شما نميخواهيد جلويشان را بگيريد؟»
مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقي دارد ميافتد، كمي خودش را روي صندلي جابجا كرد و گفت: «بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داريم از بيمارستاني برميگرديم كه همسرم، مادر همين بچهها٬ نيم ساعت پيش در آنجا مرده است. من واقعاً گيجم و نميدانم بايد به اين بچهها چه بگويم. نميدانم كه خودم بايد چه كار كنم و ... و بغضش تركيد و اشكش سرازير شد.»
استفان كاوي بلافاصله پس از نقل اين خاطره ميپرسد: «صادقانه بگوييد آيا اكنون اين وضعيت را به طور متفاوتي نميبينيد؟ چرا اين طور است؟ آيا دليلي به جز اين دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟»
و خودش ادامه ميدهد كه: «راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم
واقعاً مرا ببخشيد. نميدانستم. آيا كمكي از دست من ساخته است؟ و...»
اگر چه تا همين چند لحظه پيش ناراحت بودم كه اين مرد چطور ميتواند تا اين اندازه بيملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغيير نگرشم همه چيز عوض شد و من از صميم قلب ميخواستم كه هر كمكي از دستم ساخته است انجام بدهم.
شرح حكايت
حقيقت اين است كه به محض تغيير برداشت٬ همه چيز ناگهان عوض ميشود. كليد يا راه حل هر مسئلهاي اين است كه به شيشههاي عينكي كه به چشم داريم بنگريم. شايد هر از گاه لازم باشد كه رنگ آنها را عوض كنيم و در واقع برداشت يا نقش خودمان را تغيير بدهيم تا بتوانيم هر وضعيتي را از ديدگاه تازهاي ببينيم و تفسير كنيم. آنچه اهميت دارد خود واقعه نيست بلكه تعبير و تفسير ما از آن است.
یکشنبه 22 دی1387
با مشکلات چگونه برخورد می کنید؟؟؟
به نام خدا![]()
منبع: http://moji47.blogfa.com
سوالات زير از چهار سؤال تشكيل شده كه به شما خواهد گفت آيا براي اين كه يك مدير حرفهاي باشيد، شايستگي لازم را داريد يا نه؟
سؤالها مشكل نيستند. در مورد هر سؤال اول سعي كنيد خودتان پاسخ بدهيد و بعد پاسخ را بخوانيد تا ببينيد درست جواب دادهايد يا خير.
.
.
.
.
1-از شما خواسته شده يك زرافه را در يخچال قرار دهيد. چطور اين كار را انجام ميدهيد؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ: درب يخچال را باز ميكنيم. زرافه را داخل يخچال ميگذاريم و سپس درب آن را ميبنديم. هدف از اين سؤال اين است كه مشخص شود آيا شما از آن دسته افرادي هستيد كه تمايل دارند مسائل ساده را خيلي پيچيده ببينند يا خير!
.
.
2-حال از شما خواسته شده يك فيل را در يخچال قرار دهيد. چه ميكنيد؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ: آيا پاسخ شما اين است كه درب يخچال را باز ميكنيم و فيل را در يخچال ميگذاريم و درب آن را ميبنديم؟
نه! اين درست نيست!
پاسخ صحيح اين است كه درب يخچال را باز ميكنيم. زرافه را از يخچال خارج ميكنيم. فيل را در يخچال ميگذاريم و درب آن را ميبنديم. اين سؤال براي اين است كه مشخص شود آيا شما به نتايج كار هاي قبلي خود و تأثير آن برتصميم گيريهاي بعديتان فكر ميكنيد يا خير.
.
.
3-شيرشاه يك كنفرانس براي حيوانات جنگل ترتيب داده است كه به جز يك حيوان، همگي حيوانات در آن حضور دارند. آن يك حيوان غايب كيست؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ: يادتان رفته كه فيل الان در يخچال است؟ پس حيوان غايب اين جلسه بايد فيل باشد! هدف از اين سؤال اين است كه حافظه شما در به خاطر سپردن اطلاعات سنجيده شود.
اگر تا اين جا به سؤالات پاسخ درست ندادهايد نگران نباشيد، هنوز يك سؤال ديگر مانده است.
.
.
4-بايد از يك رودخانه عبور كنيد كه محل سكونت كروكوديل هاست. شما قايق نداريد. چه ميكنيد؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ: خيلي ساده است! به داخل رودخانه پريده و با شنا كردن از آن عبور مي كنيد.
كروكوديلها؟ آنها الان در جلسهاي هستند كه شيرشاه ترتيب داده! هدف از اين سؤال اين است كه مشخص شود آيا از اشتباههاي قبلي خود درس ميگيريد كه دوباره آن ها را تكرار نكنيد يا خير.
سه شنبه 10 دی1387
زیبایی شناختی شما چقدره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نام خدا
سلام این ایمیلی است که خانم مونا کربلایی برای ما فرستاده بسیار جالب و خواندنی است بخون ضرر نمیکنی

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
به نقل وترجمه از:
Effective club
پنجشنبه 17 مرداد1387
بهانه زندگی
چند روز پیش مظلبی رو تو روزنامه ایران خوندم از خانم (مونا کربلایی) دیدیم که مطلب زیبایی است گفتیم برای پر بار کردن وبلاگمون خوبه مطلب رو بنویسیم تا شما هم بخونید:

خدایا!
همه بدنبال بهانه ای هستند تا از تو بگویند و از تو بنویسند؛
به هر مناسبتی و در هر موقعیتی٬همه بدنبال تو میگردند٬ اما،
ما آدم ها گاهی فراموش میکنیم [که] به یاد تو بودن بهانه نمی خواهد
چون تو در لحظه-لحظه زندگی ما جاری هستی.
چون تو معنای زندگی ما هستی و چون تو، تنها بهانه زندگی مایی.
---------------------------------------------------------------------------------------------
وقتی من این مطلب رو خوندم یاد یه داستان مدیریتی افتادم که توی سایت راهکار بود و اون ین بود که:
.........برای خوندن داستان برو با ادامه مطالب![]()
ادامه مطلب
یکشنبه 2 تیر1387
مانع پیشرفت شما کیست؟
![]()
![]()
يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد.
مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته آقای شریعتمداری از وبلاگ هزاره سوم
دوشنبه 20 خرداد1387
کاربرد اطلاعات
مرد بالنسوار فرياد زد: "ببخشيد، ميتوانيد به من كمك كنيد. من به دوستم قول دادم كه نيم ساعت پيش او را ملاقات كنم، اما حالا نميدانم كجا هستم."
مرد روي زمين پاسخ داد: "بله. شما در يك بالن در ارتفاع حدود 10 متر از سطح زمين معلق هستيد. شما از شمال بين 40 و 42 درجه عرض جغرافيايي و از غرب بين 58 و 60 درجه طول جغرافيايي قرار داريد."
مرد بالنسوار پاسخ داد: "شما بايد مهندس باشيد."
مرد روي زمين گفت: "بله. از كجا فهميدي؟"
مرد بالنسوار گفت: "خوب، همه چيزهايي كه گفتي از نظر فني درست است، اما من نميدانم با اطلاعاتي كه دادي چكار كنم و در حقيقت هنوز گمشده هستم."
مرد روي زمين پاسخ داد: "شما بايد مدير باشيد."
مرد بالنسوار گفت: "بله من مدير هستم، اما از كجا فهميدي؟"
مرد روي زمين گفت: "خوب، شما نميداني كجا هستي و نميداني كجا ميروي. شما قولي دادهاي اما نميداني آن را چگونه عملي كني و انتظار داري من مشكلت را حل كنم. واقعيت اين است كه شما دقيقاً در همان موقعيت پيش از برخوردمان قرار داري اگر چه ممكن است در بيان آن مقداري خطا داشته باشم."
منبع: راهکار مدیریت
دوشنبه 6 خرداد1387
مسئله یابی شاه عباس
وزیر گفت:گالحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند با زیارت کعبه بروند!!!"
شاه عباس گفت:"ناداناگر اوضاع مالی مردم خوب بود کفاشان می بایست به مکه می رفتند نه پینه دوزان چونکه مردم نمی توانند کفش بخرندناچار به تعمیش می پردازند.بررسی کن و علت آنرا پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم."
کلید واژه ها: تحلیل شاخص/ معیار ارزیابی/ مسئله یابی![]()
![]()
![]()
![]()

